این نخستین بار هست که دارم بی مقدمه و پیشگفتار و درود و سلام حرفمو شروع می کنم. این پست می شه گفت فقط چیزایی هست که توی دلم هست و فکرمو مشغول می کنه. اینو می دونم که حرفام مبدأ خاصی نداره و پایانی هم نداره. نمی دونم برام مهم هست که کسی یا حتی چه کسی اینا رو می خونه. نمی دونم اسمشو بذارم درد و دل یا نه. چون خیلی وقته به کمتر کسی می تونم اعتماد کنم. وقتی هم کسی نباشه که بتونی اعتماد کنی دیگه درد و دلی هم برای گفتن نخواهد بود. در واقع درد و دل یا درد دل (خلاصه حرف نگفته یا اندیشه ای که هر کسی رو توی خلوت خودش می رنجونه و عذاب می ده، و فکرشو مشغول می کنه) همیشه خواهد بود اما اونی که بهش اعتماد کرد کم پیدا میشه یا پیدا نمیشه... . اگر گفتم اعتماد نمی تونم بکنم دلیلش این نیست که نمی خوام اعتماد کنم، نه. نمی تونم اعماد کنم چون از بعدش می ترسم. ترس از دلبسته شدن. به اونی باهاش درد و دل می کنم. در واقع ترس از اینکه بازه ی زمانی کوتاهی بمونه و به حرفام گوش بده و بعدش ترکم کنه. وقتی بعد از یک با هم بودن طولانی ترکت کنن و تنها بشی مثل این می مونه که مزه یک چیز خوب رو بچشی و بعدش همونی که اونو بهت داده ازت بگیردش. کم پیش نیومده که این اتفاق برام روی بده. یک مدت مونده و بعدش بی خداحافظی رفته. نمونش آخر همین تابسونی که گذشت( اگر تو هم داری الان این متن رو میخونی فرصت خوبی می بینم که بهت بگم اگر میشه فقط دلیل کارتو بگو/ فکر نمی کنم خواسته ی زیادی باشه ) و این خیلی بده. برای اینکه برای بعضی دوستان سوء تفاهم پیش نیاد عرض کنم که این شخص فقط یک دوست خوب بود و هیچ رابطه ی عاشقانه ای در کار نبود. یک دوست خوب گاهی می تونه خیلی با ارزش باشه. من که برای اطرافیانم و کسایی که کنارم هست یا دوستم دارن ارزش زیادی قائلم. می دونم. حرفام یکمی از این شاخه به اون شاخه پرش می کنه اما دست خودم نیست. خیلی از شما ها که دارین این متن رو می خونید همین حس رو یکبار حداقل تجربه کردید که وقتی حرفایی رو که خیلی وقته ریختی تو خودت یک دفعه بعد از یک مدت طولانی بریزی بیرون همین میشه. یک جورایی انگار یک حس درونی می خواد تا جایی که زمان داری و بیشتر از اون حرف بزنی. می ترسه چیزیو از قلم بندازه و دیگه شاید فرصت نکنه بگه. تا این جایی که خوندی شاید فکر کنی من آدم شکاکی هستم که همیشه دوست داره از بقیه کناره بگیره. اما نه عزیزم. تا همین حد بگم که رفتار و کردار بعضی از آدما من رو درون گرا و به چیزی که الان هستم تغییر داد. و من از این دگرگونی ناراحت نیستم. صفاتی مثل خوب و بد و سپید و سیاه نمی خوام و نمی تونم براش در نظر بگیرم. می شه گفت این دگرگونی هایی که مدام درونم ایجاد میشد و خواهد شد. خاکستری و جالب هست. گاهی چیزای خاکستری بهترین چیزن. مثل معمولی بودن. مثل میانه رو بودن. اوایل آشناییم با تنهایی اگر کسی از من می پرسید نظرت در مورد تنهایی چیه( که تا جایی که یادمه کسی این پرسش رو ازم نپرسید) می گفتم چیز جالبی نیست. طعم خوبی نداره اما حالا از اون زمان گذشته، و همین الان که دارم به صفحه ی کار وبلاگ نگاه می کنم و با دهن بسته روی این صفحه ی مجازی حرف می زنم، به نظرم اگر برای هزاران سال تنها باشی بهتر از اینه که کسایی رو وارد زندگیت کنی که همون آرامشی که توی تنهاییت داری رو ازت بگیرن و مثل با رفتنشون بدتر آزارت بدن. با اینکه الان خیلی هم کم حرف نزدم اما عادت ندارم وراجی هم کنم. امیدوارم شمایی که تا اینجا خوندی نگی فلانی یک سری حرف بیهوده ردیف کرده فقط و چیزای دیگه. همون طور که گفتم حرف ها پایانی ندارند اما دیگه بهتر می بینم به همین مقدار بسنده کنم. با این حال ممنونم. دوستان فقط یک سفارش بهتون می کنم:
هیچوقت توی هیچ مرحله از زندگیتون مغرور نشید و به کسایی که دوستتون دارن اهمیت بدید. بی هیچ چشم داشتی مهربانی کنید. مهربانی کنید تا بقیه هم یاد بگیرن به هم دیگه مهربانی کنند. اگر دنیا دنیا هم غم داشتید در کنار کسانی باشید و بمونید که به یک آغوش پر مهر و گوش شنوا نیاز دارن.
توی این پست می خوام یادی از دوستان خوب و با ارزش مجازیم کنم که حتی بعضی از اونها فرا تر از یک دوست صمیمی برام بودن. کسایی همچون علیرضای عزیزم که واقعا نمی دونم با کدوم و چندتا صفت نیک توصیفش کنم. طاهره بی نظیر و تکرار نشدنی که یک فرشته هست. آستاد عطا از وبلاگ کنزالحسینی، حمیدرضا جان( وبلاگ یک پسر بد)، محسن عزیز(پسر مهربون) که همیشه نوشته ها و به ویژه نگاره هاشو دوست داشتم و دارم، نگین خانم که وبلاگش رو تعطیل بفرموده، غزاله ی عزیز که خیلی وقته ازش خبری ندارم زهره جان، ماهزاده ی عزیز و ایمو بوی جان و باقی دوستانی که توی وبم لینک هستن. و پسر بهشتی که امیدوارم همیشه خوش و خرم و تندرست باشی.
چه باشم و چه نباشم، همتون رو دوست دارم و همگی شما رو به خداوند بزرگ می سپارم. براتون از خداوند آرامش و رسیدن به چیزایی که می خواهید رو خواستارم.
پ/ن: خطاب به علیرضا و رضا بگم که می دونم رنگین کمونیا یک ویژگی از ویژگی هاشون یک رنگی و مهربونیشون هست که به سختی( یا کلا هیچوقت) هم رنگ این جماعت بیرنگ و سیاه سپید می شن. گفتم که گفته باشم.
بهراد.